قصه‌ی ما

رفتم سی و سه پل و خب باید بگم علاوه بر اینکه آب حیات بخشه، به شدت شادی بخش هم هست.. دیشب می‌شد کلی اصفهانی خوشحال رو لبی آب مشاهده کرد!


امروز اصلا حواسم نبود که یه جای دیگه خوابگاه گرفتیم! و به طور غم انگیزی رفتم در اتاق قبلی و بعدش متوجه شدم که اونجا دیگه اتاق ما نیست و دوباره برگشتم. دلبستگی چیز عجیبیه دوستان!


و همچنان دلمان گرفته است...

کتاب می‌خوااااام!

تنها چیزی که الان می‌تونه آلامم رو تسکین بده خرید کتابه.

موجودیم؟ فقط ۴۰۰ هزارتومن! چندم ماهه؟؟ آفرین هنوز به نیمه ماه هم نرسیدیم!

نمیدانم!

از پنج صبح نشستم تا فصل دوم مقاله رو بنویسم و تحویل بدم، این همه استرس و کلافگی برای چند تومن؟! بماند!

ولی بعد داشتم به این فکر می‌کردم که یه سمینار انگیزشی چند روز پیش توی هتل اسپیناس پالاس برگزار شده که هر نفر ۵ میلیون تومن هزینه کرده تا بره اون سمینار شرکت کنه.. و حدود ۲۵۰۰ نفر هم شرکت کردن!

یه چیزی حدود ۱۲ میلیارد در یک روز!

بعد اینا و امثال اینا میان‌ می‌گن ایران اگه به جای رسیدگی به مسائل فلسطین و سوریه و ... به مردم خودش رسیدگی می‌کرد این همه بدبخت نداشتیم!

ولی رئیس اگه یه بمبی چیزی همون روز حیف اون هتل و جمعیتش می‌کردن، یک‌هویی سرانه هوش می‌رفت بالا!

و بشنوید از کارفرما!

از وقتی فهمیدم غصه خوردم! پروژه‌ای که بیش از ۹۰ درصدش رو ما انجام دادیم و یه مقدار خیلی کم گرفتیم رو پونصد میلیون قرار داد بسته بوده...🚶‍♀️