نادر ابراهیمی تقریبا توی همه آثارش به طوری تاکید داره که مسیر آدم مهم‌تر از مقصدیه که طی می‌کنه و در مورد طی کردن این مسیر تجربه و نصحیت‌های زیادی رو برای مخاطب‌ش بیان می‌کنه.

او اخر کتاب ابن مشغله می‌گه که تو روزگار نوجوانی این جمله که راه بهتر از منزلگاهه رو از کسی می‌شنوه و دوست نداره که هیچ وقت فراموش کنه چون خودش هم معمولا به همین نتیجه رسیده. اما قبل ترش توی همین کتاب به طور صریح یکی از واقعیت های زندگیش رو بیان می‌کنه و می‌گه: این واقعیتی‌ست مسلم که من به تنهایی و بدون یاری زنم هرگز قادر نبودم خودم را سرپا و محکم نگه دارم. من مطلقا سوپرمن و نجیب زاده نبودم. و آن‌قدرها که نشان می‌دادم، معتقد به پاک ماندن و دزدی نکردن هم نبودم. همیشه متزلزل بودم. کافی بود یک اشاره مرا از راهی که کشان کشان و مردد می‌رفتم باز دارد و به زندگی دیگری بکشاند. کافی بود برق یک انتظار را در چشم های زنم ببینم و بلافاصله راهم را کج کنم؛ کج کج. کافی بود بدانم او مثل خواهر خودم دلش می‌خواهد بعضی چیزها را داشته باشد. کافی بود به دخترم یاد بدهد که وقتی بابا آمد بگو: بابا! چرا عمو دکتر دوتا ماشین دارد و ما نداریم؟ چرا دایی هوشنگ تلویزیون دارد و ما نداریم؟ آن وقت من زانو می‌زدم، خم می شدم، نوکری می‌کردم، فرو می‌افتادم و فرو می‌رفتم... فرو می‌رفتم... آنطور که انگار روی یک صندلی چرخان عظیم نشسته‌ام؛ صندلی چرخانی که باد تشکش آرام آرام خالی می شود و فرو می‌نشیند. در تمام سالها این زنم بود که به جای من مقاومت می‌کرد و یا مصالح مقاومت مرا می‌ساخت_ آن هم نه با شعاردادن و فریادکشیدن، بلکه با سکوتی رضایتمندانه....

+با این توصیفات، چیزی که به نظرم می‌رسه اینه که گویا همراه از مقصد و مسیر، مهم تره..