امروز
دلم برای بابام تنگ شده. خودشم میگفت وقتی نیستی دلم نمیافته.
دلم نمیافته یعنی احساس خاطر جمعی و راحتی نمیکنم، نگرانم، دلتنگم و ...
امروز بخش هفتخوان شاهنامه رو خوندم و اگر حالی بود آخر شب یا یک وقت دیگهای تا یادم نرفته نکات جالبش رو میگم واستون.
از موسسه ISC جایزه گرفتم.
وقتی داداش داشت جوشکاری میکرد بهم گفت اینطرفو نگاه نکن، نگاه کردم و چشمام از عصر مریضه. راستش هوا هم هوای گریه بود و به طور ترکیبی اشک و آب گولی گولی در حال روانه شدنه.
ظهر حین ظرف شستن داشتم فکر میکردم واقعا مارها از جان عسگر چه میخواستند و آخرش ماجرای جمال خاشقچی چی بود؟
تو ذهنم بود یه چیز دیگه هم بنویسم به اینجا که رسیدم یادم رفت.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 21:52 توسط :)
|