هفت خوان رستم
ماجرای هفت خوان رستم از این قراره که جناب رستم برخلاف همیشه که به دستور پدرش زال کاری رو انجام میداده اینبار خودش بدون اینکه کسی دستوری بهش بده تصمیم میگیره کیکاووس پادشاه مازندران رو از نابینایی نجات بده.
پزشکان حاذق اون زمان گفته بودند اگر خون دیو سپید رو بریرن توی چشم کیکاووس از کوری نجات پیدا میکنه و بینا میشه. به همین خاطر رستم راهی سفر شد تا برسه به سرزمین دیو سپید. توی این سفر ۷ تا خوان یا به عبارتی ۷ تا محل استراحت رو یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت.
خوان اول (شیر): شب اول در بیابون، شیری به اسب رستم (رخش) حمله کرد. رخش بدون اینکه رستم رو بیدار کند، شیر رو پاره کرد. رستم اول عصبانی شد، اما بعد اسبش رو بوسید و به راه افتاد. پس در این خوان اول طبیعتا رستم متحمل سختی خاصی نشده چون وقتی بیدار شد همه چی تموم شده بود.
خوان دوم (تشنگی): در بیابون سوزان، آب و علوفه تموم شد. رستم گوری شکار کرد و کباب کرد و خورد. بعد تشنهش شد. دنبال آب میگشت که چشمش خورد به یک بز( یادم نیست دقیقا چی بود. شما فرض کنید بز) بعد اونو تعقیب کرد تا ببینه از کجا آب میخوره و اینجوری چشمه آب رو پیدا کرد و خدارو از بابت اینکه بز رو سر راهش قرار داد کلی شکر کرد.
خوان سوم (اژدها): اژدهای هولناکی به کمین نشسته بود. رخش با سم خود رستم رو بیدار کرد، ولی اژدها ناپدید شد. بار دوم و سوم هم همین شد. بار چهارم، رستم با شمشیر، اژدها را از وسط دو نیم کرد.
خوان چهارم (جادوگر): زنی بسیار زیبا با می و غذا وسط جنگل استراحت میکرد رستم تا دیدش اینقدر تو ذهنش ستایشش کرد و داشت برگاش از این همه خوشبختی میریخت. بعد تا رفت خداروشکر کنه یکهویب اون زن به دیوی سیاه و زشت تبدیل شد. رستم فهمید این جادوگره و به اسم خدا حساسیت داره و چهره واقعیش نمابان میشه. خلاصه زن رو کشت و به راه ادامه داد.
خوان پنجم (اولاد): با شخصی به نام اولاد، پهوان یک منطقهای درگیر شد و اونو به اسارت گرفت و بعد مجبور کرد راهنماییش کنه تا جای دیو سپید رو پیدا کنه.
خوان ششم (سپاه دیوها): اولاد رستم رو به کاخ «ارژنگ» (سردار دیوها) رسوند. بهش گفت اینا شبا بیدارن، روزا خواب. برای همین رستم وقتی هوا روشن شد یکیشون رو کشت و انداختش تو لشگر دیوها و وقتی حسابی برگاشون ریخت باهاشون جنگید و همشون رو نابود کرد.
خوان هفتم (دیو سفید): رستم بلاخره به غار دیو سپید رفت. البته بگم دیو سیاه بوده فقط موهاش سفید بوده برای همین بهش میگن دیو سپید. خلاصه بعد از یه نبرد سخت و طاقتفرسا، جگر دیو رو بیرون آورد. بعد رفت قطرهای از خونش رو تو چشم کیکاووس چکوند و ناگهان تاریکی از چشم شاه رفت و بینا شد.