یه وقتایی زندگی اینجوریه که باید التماس کنی تا کارهای پیش پا افتاده و دم دستی بهت بسپارن اونم با هزار منت! مدتی بعد اما اینجوریه که سرت دعواست.

یه وقتایی باید شب تا صبح کار کنی که دست آخر پولش بره تو جیب کارفرما، مدتی بعد اما ازت میخوان خودت کارفرما باشی و رقم‌هایی توی قراداد میاد که ذهنت هنوز بهشون عادت نکرده.


دیشب از تایم ۹ تا ۱۱ که برق نبود، زدیم تو دل کویر و همگی در سکوت مطلق فقط و فقط ستاره تماشا کردیم.


این مقاله‌مون از همون شروعش کلی اتفاق مثبت رقم زد. آخرینش این بود که طی ارسال و سابمیتش به اینور و اونور با سیستم فاسد یکی از مجله‌های مطرح کشور رو به رو شدم و نتیجتا طی پیگیری و شکایت و... اون نشریه رو به انحلاله و از اینکه نقش زیادی توی این قضیه داشتم بسی خرسندم!


و ما خدایی داریم که خیلی بزرگتر از دلاره!