شرح ما وقع
اینجایی که کار میکنم از بیرون خیلی باکلاس و چیتان پیتان به نظر میرسه ولی از درون فوق سادهاس و با تعداد زیادی حمدالله، سیفالله، لطفالله، فضلالله و شکرالله که صدی نود کچل و سبیلو هستن همکارم!
رئیس میگفت نمیدونم چطور میشه که یه نفر هم آروم باشه، هم باهوش باشه، هم مسئولیت پذیر.
اون یکی رئیس میگفت حالا جلو خودش نگو! :)
برای درمان بیماریم تصمیم بر این شد که بریم سراغ روشهای تهاجمی و از میزان درد و هزینههایی که باید متحمل بشم واقعا استرس دارم.
یه مقدار پسانداز کرده بودم ولی حساب پیشامدهای جدید رو نکرده بودم. نتیجه؟! باتری گوشیم خراب شد و اورجینالش ۷ تومنه.
گوشی قبلی رو که برده بودم تعمیر، چند روز بعدش یه آقایی تماس گرفت خیلی بدون مقدمه گفت شما قصد ازدواج دارین؟ با من ازدواج میکنین؟
گفتم نه من اصلا شما رو نمیشناسم.
اوشون گفتن ولی من شما رو خوب میشناسم! گفتم از کجا؟ گفت خب من گوشیتونو تعمیر کردم!😐
بانک یادآور میشود سررسید تسهیلات شما فرارسیده و زهرمار.
این هفته دوتا کیک درست کردم هیچ کدومش پف نکرد! مسخره عمهشم انگار! دفعه بعدی که رفتم خریدم میفهمه!
زن داداش میگفت ما اینجا که هستیم، داداش اصلا خوراک نداره و بیشتر درگیر کاره!
به جهت حفظ روابط زوجین و پایداری کانون خانواده بزرگواری کردم و نگفتم میاد خونه ما همه غذاهامونو درو میکنه و بعد میاد خونه خودتون.
جدا برام دعا کنید؛ میدونید که دعاها از لحاظ زمانی برمیگرده به اونجایی که هنوز سرنوشتها نوشته نشده..
💐