خواهر زاده‌ام رو بردم جامعه‌‌القرآن، گفتم تا کلاسش تموم بشه همینجا تو حیاط ساختمون یه انیمیشنی چیزی می‌بینم تا بیاد، سفید برفی و هفت کوتوله رو پلی کردم و حین دیدنش، اونجا که ملکه بدجنس داشت سیب رو جادو میکرد که ببره بده به سفید برفی، یکی از این حج خانومای اصفهانی آروم آروم اومد اینطرفم نشست و اینجوری شروع کرد که شوما اِز کوجایی؟! و در ادامه گفت اِگه یه موردی خُب بهت معرفی بشه قصدشو داری؟ بعد منم داشتم از این حرفای کلیشه‌ای میزدم باهاش و تعارف که نه و این صُبتا. اوشونم از این حج خانوم زرنگا بود و داشت حسابی آمار من و خانواده‌ام رو در میورد، بعد یه حج خانوم دیگه که از قبلی کمی جوون‌تر بود اومدش به اون یکی گفت شما مادر این دخترخانومی؟ گفتش نه! بعد رو کرد به من گفت پس باید با خودتون صحبت کنم و خواستم ببینم شما مجردین؟

یعنی دیدین میگن خر تو خر؟ همون!