گمشده من!
فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا ۖ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ..
پس از آنکه بشیر آمد (و بشارت یوسف آورد) پیراهن او را به رخسارش افکند و دیده انتظارش (به وصل) روشن شد، گفت: به شما نگفتم که از (لطف) خدا به چیزی آگاهم که شما آگه نیستید؟!
++ یه دوستی در مورد تفسیر این آیه در مورد اطمینان خاطر ۴۰ ساله یعقوب نوشته بود.. من هم وقتی راجع به این مطلب فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که گمشده من تو این زندگی همون اطمینان خاطریه که با گذشت چهل سال تو دل یعقوب کمرنگ نشد و آخرش با جمله ی «به شما نگفته بودم؟» به رخ کشید..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۰ ساعت 12:49 توسط :)
|