مثلا توی داستان فریدون و ضحاک، فریدون پس از سختی های زیاد بلاخره از مادرش می‌خواد که داستان زندگی‌ش و هر آنچه که نمی‌دونه رو براش روشن بکنه.

چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت

ز البرز کوه اندر آمد به دشت

بر مادر آمد پژوهید و گفت

که بگشای بر من نهان از نهفت

بگو مر مرا تا که بودم پدر

کیم من ز تخم کدامین گهر

چه گویم کیم بر سر انجمن

یکی دانشی داستانم بزن

فرانک بدو گفت کای نامجوی

بگویم ترا هر چه گفتی بگوی

تو بشناس کز مرز ایران زمین

یکی مرد بد نام او آبتین

ز تخم کیان بود و بیدار بود

خردمند و گرد و بی‌آزار بود

ز طهمورث گرد بودش نژاد

پدر بر پدر بر همی داشت یاد

پدر بد ترا و مرا نیک شوی

نبد روز روشن مرا جز بدوی

چنان بد که ضحاک جادوپرست

از ایران به جان تو یازید دست

ازو من نهانت همی داشتم

چه مایه به بد روز بگذاشتم

پدرت آن گرانمایه مرد جوان

فدی کرده پیش تو روشن روان

ابر کتف ضحاک جادو دو مار

برست و برآورد از ایران دمار

فرانک مادر فریدون بهش میگه که پدرت فردی به نام آبتین از مردان بزرگ، عاقل و بی آزار از نژاد پادشاه بزرگ طهمورث بود که به‌علت جوان مردی و پهلوانی و کینه ای که از ضحاک داشت به دنبالش بودن و درنهایت به‌دست مامور بدنهاد ضحاک گرفتار می‌شه و به قتل میرسه. 

( از اونجایی که ضحاک در جای دیگه ی داستان خواب می‌بینه که ناگهان سه مرد جنگي پيدا شدن و از بین اونها اونکه كوچكتره گرز گرانی به سر او می کوبه و بعد هم دست و پاش‌ رو با بند چرمي می بنده و كشان كشان بطرف كوه دماوند می‌کشه ..  و بعد از جمع کردن همه موبدان برای تعبير، بهش میگن که بلاخره روزگارتو به آخر می‌‌رسه و «فريدون» نامي در جستجو ي تاج و تخت شاهي بر مي‌آد و تو رو با گرز گران از پاي در مياره و در بند ميکشه، دستور میده که کل کشور رو بگردن و فریدون رو هرجوری شده پیدا کنند..)

 خلاصه فرانک میگه که بعد از سرنوشت پدرت به سفارش او مجبور شدم فرار کنم در سخت ترین شرایط و  با دلی داغ دیده و گریان به مرغزاری رفتم که نگهبانی پاک سیرت داشت و گاوی برمایه در اونجا متولد شده بود.

و از او تقاضا کردم تا مدتی تو که شیرخوار بودی رو در اونجا به مانند یک پدر دلسوز نگهداری کنه و از طریق شیر اون گاو تو رو سیر نگه داره. و به خاطر همین سه سال پیش اون مرد بزرگ شدی و این داستانا.

سرانجام رفتم سوی بیشه‌ای

که کس را نه زان بیشه اندیشه‌ای

یکی گاو دیدم چو خرم بهار

سراپای نیرنگ و رنگ و نگار

نگهبان او پای کرده بکش

نشسته به بیشه درون شاهفش

بدو دادمت روزگاری دراز

همی پروردیدت به بر بر به ناز

ز پستان آن گاو طاووس رنگ

برافراختی چون دلاور پلنگ

سرانجام زان گاو و آن مرغزار

یکایک خبر شد سوی شهریار

بعد فرانک میگه بلاخره ضحاک نام و نشانی از تو و اون مرغزار پيدا کرده بود ولی قبل از اینکه برسه من تو رو از نگهبان گرفتم و با شتاب به سمت البرز بردم.

ز بیشه ببردم ترا ناگهان

گریزنده ز ایوان و از خان و مان

 

ولی: ضحاک، دایه و گاو و هرچه چهارپا در اون مرغزار بود رو کشت..

بیامد بکشت آن گرانمایه را

چنان بی‌زبان مهربان دایه را

فریدون هم به محضی که داستان زندگی‌ش رو از مادرش می‌فهمه و به ظلمی که ضحاک به پدرش کرده پی می‌بره به شدت عصبانی میشه و همون لحظه می‌خواد که با شمشیر به سراغ ضحاک بره و به زندگیش پایان بده..

فریدون چو بشنید بگشادگوش

ز گفتار مادر برآمد به جوش

دلش گشت پردرد و سر پر ز کین

به ابرو ز خشم اندر آورد چین

چنین داد پاسخ به مادر که شیر

نگردد مگر ز آزمایش دلیر

کنون کردنی کرد جادوپرست

مرا برد باید به شمشیر دست

بپویم به فرمان یزدان پاک

برآرم ز ایوان ضحاک خاک.

 

اما فرانک که زنی خردمند بود به پسرش گفت: این‌کار صحیح نیست..

بدو گفت مادر که این رای نیست

ترا با جهان سر به سر پای نیست

جهاندار ضحاک با تاج و گاه

میان بسته فرمان او را سپاه

چو خواهد ز هر کشوری صدهزار

کمر بسته او را کند کارزار

جز اینست آیین پیوند و کین

جهان را به چشم جوانی مبین

که هر کاو نبید جوانی چشید

به گیتی جز از خویشتن را ندید

بدان مستی اندر دهد سر بباد

ترا روز جز شاد و خرم مباد

آره خلاصه میگه ضحاک سپاه خیلی بزرگی داره که اگر اراده کنه از هر منطقه ای صدهزار نفر برای او، می جنگن ونمی تونی در برابر این همه خلق به تنهایی بجنگی. راه و رسم آشتی و جنگ در جهان به‌غیر از اینه که تو فکر می‌کنی. و هر کسی که توی این جهان به توانایی هاش مغرور شد و به قدرت دشمن توجه نکرد، جانش رو از دست می‌ده.

در یک کلام راه و رسم و آیین کین، اینی که تو فکر می‌کنی نیست..