درونگرایی!
نمیدونم چی شد اون شب داشتم در مورد خودم و شرایطم با یک آدمی حرف میزدم و میگفتم من یک درونگرایی هستم که دیگه شورش رو تو این قضیه درآورده.
و همیشه یکی از ترسناک ترین احساساتی که دارم ترس از «حوصله سر بر» بودنه. حتی توی مجالس رقص و شادی و تولد و دورهمی های دوستانه که یه عالمه آدم شلوغ پلوغ و برونگرا توش هستند.. ازینکه نکنه اونها حوصله شون از من سر بره نگرانم. و از اینکه حرف مشترک یا حس مشترکی باهاشون ندارم گاهی از رفتن پشیمون میشم و نمیرم..
با این تصور که برم که چی؟!
و در عین حال هی میگم چرا من شوخی هام رو با شرم و اکراه به زبون میارم؟
چرا نمیتونم مثل بقیه تو جمع اینور و اونور برم و احساسم نسبت به هرکی غلیظ و عمیق شد بغلش کنم؟
چرا نهایت احساسات مثبت من به یک نفر فقط به نگاه مهربونه که گاهی به غم منتهی میشه؟
و ... کلی چراهای دیگه.
جواب خاصی که براش نداشتم.. فقط با خودم میگم نکنه یه روزی ازین هم منزوی تر و تنها تر بشم؟
و در نهایت مثل اغلب وقتایی که کار خاصی نمیتونم برای خودم بکنم با گفتن یک "به جهنم" دفتر ذهنمو میبندم.