استاد میگفت من مجرد بودم، مطلقه بودم، زجر کشیدم، دوباره ازدواج کردم، تو سازمان‌های مختلف کار کردم و الان توی این سن چیزهای می‌دونم و تجربه کردم که یک زنی از ابتدا ازدواج کرده و تا آخرش خوشبخت بوده اینا رو نمیدونه! بعد تعریف کرد، تعریف کرد، تعریف کردددد، و تهش رسید به اینکه پدر یکی از دانشجوهاش دنبالشه که یه بلایی سرش بیاره! حالا چرا؟ چونکه یکی از دانشجوهاش مدتی دانشگاه نرفته و بعد که استاد پیگیر شده که کجایی و چرا نیستی تعریف کرده پدرش کتکش زده و .. استاد هم میره اورژانس اجتماعی و از پدر دانشجوش شکایت میکنه. میگفت کار به جایی رسیده که پدرش به شدت پیگیر اینه که منو پیدا کنه و یه بلایی سرم بیاره. می‌گفت دیشب داشتم به شوهرم میگفتم اگه دیدی خبری ازم نیست یا نیومدم خونه بدون زیر سر کیه!

+با اینکه اصلا اینجوری نیستم اما از زن‌های با جسارت و نترس خوشم‌میایه!