قبل‌ترها که خیلی بیکار بودم، درس نمیخوندم و کار هم نمی‌کردم مخصوصا از بازه بعد از فارغ‌التحصیلی تا قبولی مجدد دکتری، همیشه با خودم فکر می‌کردم میشه روزی برسه که از خستگی زیاد خوابم ببره؟ میشه روزی برسه که از بیکاری زیاد الکی تو گوشی نچرخم؟

و بله! رسید!

یه تایمی کلی رزومه فرستادم اینور و اونور، کلی سفارش کردم به اینو اون که اگه کاری بود بهم بگید! و یه مدتی همه انگار محو بودند و از هیچکس هیچ خبری نمیشد! اما یهویی همش باهم اوکی شد! البته که اکثرا پاره وقت و دورکاریه و برای همینه که به همشون میرسم.

صبح یه جوری خواب بودم که مامان بابا فکر کردن سکته‌ای چیزی کردم. بیدارم کردن ببینن زنده‌ام؟ بعد که دیدن نمردم گفتن هیچی هیچی بخواب!