میگفت آدم وقتی امکان چیزیو نداره فکر میکنه همون چیز راه حله.
[گفتار ما تا حد امکان میبایست نشأت گرفته از علم و معرفت باشد. زیرا اراده، در تمام موجودات مشترک است، و از همین جهت امری بسیار عادی و حقیر است، نتیجه آنکه هرگونه بروز اراده بسیار عادی و معمولی است و ما را به گونهای که به آنها عوامالناس میگوییم تنزل میدهد..]
ترسها و مزخرفات ذهنی/ آرتور شوپنهاور
گمشده من!
فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا ۖ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ..
پس از آنکه بشیر آمد (و بشارت یوسف آورد) پیراهن او را به رخسارش افکند و دیده انتظارش (به وصل) روشن شد، گفت: به شما نگفتم که از (لطف) خدا به چیزی آگاهم که شما آگه نیستید؟!
++ یه دوستی در مورد تفسیر این آیه در مورد اطمینان خاطر ۴۰ ساله یعقوب نوشته بود.. من هم وقتی راجع به این مطلب فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که گمشده من تو این زندگی همون اطمینان خاطریه که با گذشت چهل سال تو دل یعقوب کمرنگ نشد و آخرش با جمله ی «به شما نگفته بودم؟» به رخ کشید..
چونکه روز کتابه
نیست کاری به دو رویان جهانم صائب
روی دل از همه عالم به کتابست مرا..
زودرنجی خصلتی است برآمده از اِنزوا
[شوپنهاور درباره انزوا مینویسد که عیب انزوا، پیچیده است. همان طور که اگر آدمی به طور مستمر در خانه بماند، جسمش در برابر تأثیرات بیرون چنان حساس میشود که هر نسیم خنک او را بیمار میکند، خُلق آدمی هم در اثر انزوا و تنهایی ِممتد چنان حساس میشود که بیاهمیتترین حوادث، حرفها یا حتی حالت چهره دیگران او را نگران، رنجیده خاطر یا مجروح میکند، در حالی که کسانی که مدام در آشوب و اغتشاش زندگی میکنند، هیچ متوجه اینها نمیشوند. از سویی دیگر شاید تنها راه حل نجات از دست زودرنجی، نوعی نادیدهگرفتن اخلاقیِ دیگری باشد.]
بالاتر از سیاهی!
کی گفته بالاتر از سیاهی رنگی نیست؟؟!
برای رد این فرضیه فقط اون رباعی حافظ جوابه که گفته بود :
از چرخ به هر گونه همیدار امید
وز گردش روزگار میلرز چو بید
گفتی که پس از سیاه رنگی نبود
پس موی سیاه من چرا گشت سفید..؟
پ،ن: وی یه تار موهاش سفید شده.
:/
بعضا که زندگی نامه آدمای مهم به طور جدا یا تو قسمت پیش گفتار کتابایی که نوشتن میخونم یه ویژگی مشترک بین اکثرشون اینه که تو فلان سال یا... "کالج را رها کرد."
میگم اگه رها کردن کالج اینقدر مؤثره رها کنیم...
:)
استاد هر بار بعد از اتمام درس موقع خداحافظی میگفت مراقب دل همدیگه باشید..
من الان فقط خواستم بگم مراقب دل همدیگه باشید. ![]()
:(
عید من اون روزیه که موقع گفت و گو، تو لایه های عمیق ذهنم دنبال کلمه نگردم...!
اصن شام میدم.
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجا !
میگه نگرانم ، حرص میخورم..
میگم چرا؟
میگه زندگیت شده کتاب و گوشی، برات مهم نیست دور و برت چی میگذره.. میگه الان همه همسن و سالای تو صاحب زندگی جدا شدن ولی تو..
میگم آره شاید عقبم از همشون. شاید مثل اونا نمیتونم توی سن کم با همسر و مسافرت و آرایش و تفریح و... شوآف کنم. ولی اونا هم مثل من نبودن! حتی شما هم متوجه نمیشید. اونا چند بار لذت خوندن حافظ و سعدی رو درک کردن؟ اونا چند بار مارکس خوندن؟ اونا چند بار نشستن تحلیل و تحقیق بنویسن ولی هر بار حرص خوردن، کلنجار رفتن، نا امید شدن، گریه کردن و بعدش محکم تر نشستن نوشتن؟
برفرض که عقبم ولی چند بار و کدوم یک از کارایی که اونا انجام دادن من انجام دادم؟ چند بار ناخن کاشتم و لاک زدم؟ چند بار رقصیدم؟ چندبار تفریح کردم؟ چند؟؟
جمعه!
رئیس، جمعه ای که دلگیر نباشه جمعه نیست.. چهارشنبه س!
آگاهی کاذب!
ایدئولوژیک : واژه ای تشکیل شده از "آیدیا" و "لوژیک" به معنی دانش افکار که اولین بار توسط " دوتراسی" در اواخر دهه ۱۷۰۰ ابداع شد. بعد از دوتراسی اصطلاح ایدئولوژی توسط افرادی مثل مارکس به شیوه ی انتقادی تری مورد استفاده قرار گرفت. یعنی مارکس ایدئولوژی را " آگاهی دروغین" یا کاذب تلقی کرد. او معتقد بود برای اینکه مردم طبقه ای واقعی به حساب آیند، لازم است در جامعه موقعیتی مشابه داشته باشند اما در عین حال باید از شرایط و منافع متقابل خود باخبر باشند و دشمن طبقاتی مشترکشان را بشناسند مارکس این آگاهی را آگاهی طبقاتی دانست اما همواره از گرایش طبقات پایین به اینکه باور کنند با طبقه حاکم منافع مشترکی دارند، نگران بود و چنین باوری را آگاهی کاذب می خواند.. در واقع معتقد است گروه های قدرتمند میتوانند افکار مسلطی را که در جامعه به گردش در می آیند کنترل کنند و به این ترتیب موقعیت برتر خود را توجیه کنند. و... این توجیهات به فقرا میآموزد که از فلاکت خویش خشنود باشند.
+ یعنی کاپیتالیسم زمان مارکس، با ساختارزدایی و تقلیل همه مسائل خرد و کلان به گردن انسانی که اورا سوژه مینامد و در نهایت مبرا کردن ساختار و زمینه های سیاسی، مناسبات اقتصادی، اجتماعی و به هنجار کردن نابرابری ها و تثبیت و مشروعیت دادن به شکاف طبقاتی و... به دنبال توجیه خود است.
+زیادی توضیح نمیدم ولی این قانون جذب و کارما و این مسخره بازیای رایج الان همون مصداق توجیه کاپیتالیسم ها برای توجیه ناعدالتیهاست، و بیش از پیش علاوه بر نادیده گرفته شدن واقعیت، با جملاتی امثال اینکه اگر در فقر ماندی، تنها به این دلیل است که به اندازهی کافی تلاش نکرده ای و... در جهت نفع سرمایه داریه.
خلاصه که اینم یه دلیل موجهه برای اینکه چرا نباید وارد این مزخرفات ذهنی رایج بشیم!
:(
به مراد دل اگر نرسیدم امروز، بهر فرداها هزاران آرزو دارم..
+ هر چند "فرداها" دیگه ذوق الانمو ندارم.
++ خوبه آدم تا ذوق یه چیزی رو داره به دستش بیاره بعدش دیگه جالب نیست رئیس!
جدیدا به این نتیجه رسیدم که اکثر موارد ، هرکس و هرچیزی که زیادی معروفه یا زیادی طرفدار داره مشکل داره... این حتی در مورد کتابم صدق میکنه. هر بار تعریف زیاد یه کتاب شنیدم و خوندم بعدش در مورد اینکه این همه تعریف برای این منطقی نمیتونه باشه متعجب بودم. یا همون سلبریتی های اینستاگرام که دنیای عجیبی هم دارن. در مورد بحث ارتباطات پیج چندتا از اینا رو گهگاه دنبال کردم برای اینکه ببینم کجا چه خبره بعد یکی از همین ادمینا هر بارپیام دنبال کننده هاشو استوری میکنه با این مضمون که نسرین جان تو بهترینی. والا اگه نسرین جان بهترین بود که جزئیات زندگیشو برا شماها بازگو نمیکرد.
+ هر بار تعریف یه چیزی زیاد میشنوم میرم ببینم مشکل کجاست. هرچند استثناء هم وجود داره ولی خب.
ولی ما : "دو عالم را به یک بار از دل تنگ / برون کردیم تا جای تو باشد. "
[صنایع تولید سرگرمی و تفریح مثل فیلم، تلویزیون، موسیقی عامه پسند ،رادیو و... و به طور کلی محصولاتی که همه در یک سطح و بی بهره از تفکر هستند، توانایی تفکر مستقل و انتقادی افراد را از اساس ویران میکند.]
شلوار زاپ دار!
امشب در مورد تاریخ اجتماعی شلوار میخوندم : 
جالبه که شلوار جین به جهت مقاوت پارچه و دوخت، مورد استفاده کارگرهای انگلیسی بوده. در واقع میشه گفت نشانهٔ طبقه ضعیف جامعه اون زمان انگلستان. خلاصه در نتیجهٔ پوشیدن مکرر و بیش از حد، این شلوارها پاره و مندرس میشده و بعدش از اونجایی که این طبقه توانایی خرید مجدد شلوار جین نداشتن، مجبور بودن با همون شلوار پاره برن سر کار. بعدش یه جنبشی ایجاد میشه توسط گروه موسیقی پانک که در واقع شلوار و لباسای خودشون رو (به خصوص جین آبی روشن ) جهت همدلی با این طبقه کارگر، و از طرفی اعتراض به دلیل ساختار شکنی ایدئولوژی محافظه کاری انگلیس پاره میکردن و از اون استفاده میکردند . این کم کم باب شد تا رسید به اینکه تو ایران خومون، شلوار پاره یا زاپ دار دیگه کوچیک و بزرگ و طبقه متوسط و بالا و فقیر نمیشناسه ...
+ آدمای عجیبی هستیم ما.
امتحان الهی از همان ناحیه ای است که افراد روی آن حساسیت دارند .
پ،ن: (آیه ۱۳ سوره یوسف)
؟
چاره نهادینه شدنِ این سکوتِ تحمیل شده به ما چیه؟
:(
+ رنج از چی ؟
_ معلومه ، از ناتوانیِ هندل کردن کلمات موقع گفتگو. :(
می نویسم تا بماند.
اینبار مثل قبل در خور انتخاب مسیر با خودم فکر و اتمام حجت کردم :
«یادت باشه که زندگی همیشه تو رو مجبور میکنه به انتخاب، و مثل گذشته ابهامِ سختی سر چند راهی ها وجود داره، بازم یادت باشه در کنار همه اون باید و نبایدهات از اون دست پشت سر که چراغ مسیر رو برات روشن میکنه غافل نشی.
نشه بشی مصداق اونی که صدها چراغ دارد و بی راهه میرود ...»
تاب آوری !
به اشتراک گذاشتن قصه زندگی برخی از آدما تنها استراتژی ممکن و موجود برای گذر از دور افتادگی و جدایی از یکدیگهس.
شرایط سخت و غمانگیز برخی از آدما حتی توی گفتههاشون معلومه. تفاوت محتوای جمله های دختر بچه متعلق به طبقه اجتماعی بالا با غم نهفته تو جملات یه دختر بچه خردسال برفرض متعلق به طبقه پایین استان سیستان حکایت از وجود این درد بزرگه. و غم انگیز تر از همش قصه "عادته" .
جوجو آگامبن تو یه قسمت از کتاب "باقیماندههای آشویتس" نوشته بود:
تنها چیزی که میتوان درموردِ انسان تصدیق کرد همین اعترافِ پارادوکسیکال است که انسان میتواند هر امرِ تابنیاوردنی را تا انتها تاب آورد، بهطوری که رنجِ تابآوری دیگر معنای متداولِ خود را ازدست بدهد؛ همانطور که شادی، حیرت، حسرت، افسوس، و غم دیگر تجربهپذیر نخواهند بود...